![]() |
![]() |
|
| می توان با هر فشار هرزه ی دستی ، بی سبب فریاد کرد و گفت : آه ، من بسیار خوشبختم |
|
خدانگهدار ! اینم آخرین آهنگ : http://rapidshare.com/files/133279915/5_-_Track05.mp3.html |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 1 توسط سروش |
|
|
همیشه طالب موفقیت همه بودم ... دوست و دشمن .
همیشه هر کاری از دستم بر اومده کردم تا بتونم از عوامل موفقیت بقیه باشم ! همیشه هر وقت دیدم دلی شکسته ، هروقت دیدم دلی بی تابه ، هر وقت دیدم کسی به دنبال موفقیته ، پا پیش گذاشتم ... همیشه دلداری دادم ... همیشه روحیه دادم ... همیشه انگیزه دادم ! درخواست کمک احدی رو رد نکردم ... هروقت دیدم کسی به کمک نیاز داره ، حاضر شدم واسه نشکستن غرورش ، غرور خودمو بشکنم و بگم که من به کمک نیاز دارم ! هردفعه کمک کردم و بدهکار هم شدم ... هر بار که دیدم یکی یه مشکل کوچیک داره ، کار و زندگی و مشکلات بزرگ خودمو فراموش کردم ، نشستم پای حرفش ... همه ی حواسمو جمع این کردم بلکه بتونم حرفی بزنم یا پیشنهادی بدم که درد کوچیکی از اون دوا کنم ... ولی چند نفر قدر دونستن !؟ چند نفر از ته دل گفتن دستت درد نکنه ؟ دیگه دارم بیشتر و بیشتر به این قاعده میرسم که اگر میخوای کسی محلت بزاره ، باید بهش کم محلی کنی ! تا به یکی احترام گذاشتی .. حتی اگه از ته چاه بیاریش بیرون و بزاریش رو سرت ... جای تشکر ، میگه خاک بر سرت که اینقدر خودتو خورد میکنی ! حتما" چیزی نداری که به خاطرش مغرور باشی .. حتما" ارزشش رو نداری ! همه ش صبر ، صبر ... صبر ! آخه تا کی ؟ هر دفعه به خودم میگم ، ایندفعه رو هم تو کوتاه بیا ، تو احترام بزار ، تو غرورتو بشکن ، بلکه دفعه بعد درست شه! ولی هر بار نا امید تر میشم! هربار بدتر جوابمو میدن ! دیگه دارم از این وضع خسته میشم ! میدونی .. نکته ی جالب اینه که اگه الان برم بگم فلانی ، من دیگه نمیخوام بهت کمک کنم ... میگه : " حالا کی ازت کمک خواست ؟ تا حالاشم هر غلطی کردی ، به خواست خودت بوده! مگه من ازت خواستم ؟ " ... خیلی وقته خودمو آماده ی این حرفا کردم ! باز اگه کسی رک و راست اینا رو بهم بگه ... ایرادی نداره . راست میگه .. خودم کردم که .... جالبتر اینه که یه عده وقتی ته چاه هستن ، به درخواست خودشون ، میری از ته چاه درشون میاری ... بعد وقتی درآوردی ... دیگه اصلا" تو رو نمیشناسن! کی؟ تو !!؟ حالا اگه خیلی بدشانس باشی و وقتی اونا رو آوردی بالا ، خودت پات لیز بخوره و بخوای بیفتی ... حاضر نیستن دستشون رو یه لحظه بیارن جلو که دستشون رو بگیری و بیای بالا ! نمیخوام منت گردن کسی بزارم .. اصلا" ! همینجا هم میگم ، هر کاری کردم ، به خواست خودم بوده ، خودم دوست داشتم ، نوش جانتون! تنها چیزی که منتظرش بودم ، یه ذره احترام بود ! احترام به حرف من ، به کار من ... فقط یه ذره! فقط میخوام بگم ... ایها النّاس !! این رسمش نیست ... به خدا منم دل دارم .. منم غرور دارم ... منم هدف دارم ... منم زندگی دارم! اگر دیدید کسی قید همه چیزشو زد و خواست به شما کمک کنه ... حداقل .. یه ذره ... یه اپسیلون احترام بهش بزارید ! ولی بازم به مرام داداش فرشاد گلم که هر وقت بهش احترام گذاشتم ، بیشتر بهم احترام گذاشت . هروقت کمکش کردم ، بیشتر بهم کمک کرد ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 0 توسط سروش |
|
|
این ارسالم پیرامون بخش اشتراک فروم پرشین تولز هست. ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 23 توسط سروش |
|
|
بر او ببخشایید بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذی اش آب می شود بر او ببخشایید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه می گذرد و عطرهای منقلب شب خواب هزار ساله ی اندامش را آشفته می کند بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشی ست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سازد و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی ای همدمان پنجره های گشوده در باران بر او ببخشایید بر او ببخشایید زیرا که مسحور است زیرا که ریشه های هستی بارآور شما در خاک های غربت او نقب می زنند و قلب زودباور او را با ضربه های موذی حسرت در کنج سینه اش متورم می سازند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 18 توسط سروش |
|
|
اوه ... مثه اینکه خیلی زود برگشتم!
الان ساعت 6:32 هست که دارم اینو مینویسم ... نفهمیدم روزم تا ساعت 3 ب.ظ چطوری گذشت ! 3 تصمیم گرفتم یکم درس بخونم .. ولی خیلی زود اشباع شدم و کتاب رو گذاشتم کنار! ساعت 4 از بی کاری بازی NFS Pro St رو نصبش کردم ... چند مرحله هم رفتم جلو ... اونم بهم نچسبید و ازش خارج شدم! بعدش هم گشت و گذار تو فرومها و خوندن مطالب خبرگذاری پرسپولیس نیوز تا الان! الان هم عملا" هیچ کاری نمونده انجام بدم! حوصله هیچ کاری رو ندارم ... هیچی ! متاسفانه بازم مجبورم یکم فکر کنم ... به چی ؟ به کی ؟ اولین چیزی که به ذهنم برسه ! آدمهای دور و برم رو که نیگا میکنم ، حس میکنم از قبل تاپیکهای مختلفی تو ذهنشون هست ، منتظر یه فرصت هستن که بشینن و فکر کنن ! ولی من ... ولی من ده دقیقه دنبال یه موضوعی میگشتم که بهش فکر کنم ... ولی چیز با ارزشی نصیبم نشد ... اومدم که بگم چرا ... اوه .. الان 6:45 هست و خواهرم از در اتاق اومد تو ... به کنایه بهم فهموند که درس نمیخونم! - چرا باید درس اینقدر مهم باشه ؟ چون آینده رو تضمین میکنه ؟ - اصلا" چرا آینده باید تضمین شه ؟ مگه تمام نکته ی مثبت زندگی ، حوادث و اتفاقاتش نیست ؟ زندگی باید غیر قابل پیش بینی باشه ! و البته هم هست ! یعنی اونایی که دکتر مهندس نشدن دیگه نباید به زندگیشون امیدوار باشن ؟ باید برن خودشونو بکشن ؟ نه بابا ... این حرفها کدومه ؟ من که اون یه ذره درسی که میخونم رو هم واسه مهندس شدن و چه میدونم مدرک گرفتن و پول دراوردن نیس! من فقط میخوام برم تهران ... و الّا درس خوندن بهانه ای بیش نیست ! میخوام برم پیش دوستایی که دارم ... اونایی که چند سال آخر زندگیم داشتم مجازا" باهاشون زندگی میکردم ! تمام چیزی هم که میخوام از این زندگی یه لقمه نون بخور نمیره و یه دوست! خوب داشتم میگفتم ... چرا باید موضوعاتی که فکر میکنی خیلی مهم هستن ، اینقدر زود کهنه بشن ؟ اینقدری که وقتی هیچ کاری نداری انجام بدی ، بازم حوصله ی فکر کردن بهشون نداری! ای بابا ! این سوال که چیزی نیست ... اینقدر سوال بی جواب تو ذهنم هست ، که مغزم ظرفیت جا دادن به یه علامت سوال دیگه رو نداره ! بزارین تمرکز کنم ... شاید تونستم یه چیز جالب بنویسم ... ساعت 7 شد و هنوز موضوعی پیدا نکردم ! بزارین بیشتر فکر کنم..... امممممممم ..... فوتبال چطوره ؟ نه ولش کن ... اینقدر این فوتبال ما عجیب غریبه که استغفرالله! فیلم ؟ آره، فیلم، موضوع خوبیه و دنیای بزرگی هم داره ! خوب حالا بزارین ببینم از کدوم فیلم بگم ....امممم ... آها ... یادم اومد ! نمیدونم چرا اینقدر به جاهای دور پرواز کردم برای پیدا کردن یه فیلم خوب! در حالیکه یه فیلم دم دست داشتم! آره .. راننده تاکسی ... همین فیلمی که تو قسمت درباره وبلاگ یه عکس ازش گذاشتم ! البته من این فیلم رو یکی دوسال پیش دیدم .... عیب نداره .. دربارش مینویسم ... بر فرض هم که اشتباه کنم ... کیه که ایراد بگیره ؟ من این وبلاگ رو واسه خودم زدم! نه واسه اطلاع رسانی به مردم! اگه کسی بخواد درباره راننده تاکسی اطلاعات موثق کسب کنه... خوب دو دیقه میره IMDB نمیخواد که یه ساعت .. یه ارسال عریض و طویل منو بخونه که! خووووب .... از کجا شروع کنم ؟ من برم سوپری سر کوچه .. یه چیز میگیرم .. زود بر میگردم ! ساعت هم 7:15 هس! خوب .. الان ساعت 7:41 هس و من برگشتم کجا بودم ؟ هنوز شروع نکرده بودم ؟ اوکی .. پس شروع کنیم! تو این فیلم رابرت دنیرو نقش یک راننده تاکسی رو بازی میکنه و از همون اول تو فیلم صحنه هایی نشون داده میشه که به ببیننده میفهمونه دنیرو یه شخصیت متفاوت و منتقد داره ! راننده تاکسی ای که زیاد کتاب میخونه ، از شوخی های بی مزه ی همکاراش خوشش نمیاد و زیادم دوست نداره وقتش رو با اونا بگذرونه ! تو یک صحنه مسافری رو سوار میکنه که کاندید ریاست جمهوری شده و شروع میکنه به انتقاد کردن ! صحبتهایی اونجا بینشون رد و بدل میشه که البته به هیچ وجه نمیتونه ته دل دنیرو رو خوش کنه ! از قضا یه روز داشته از کنار ستاد انتخاباتی همون کاندید رد میشده که یه زنی رو میبینه و از اون خوشش میاد ! به هر نحو میره و باهاش قرار میزاره ! دنیرو دوست داشته که تو اوقات فراغتش به سینما می رفته و فیلمهای پورن رو تماشا میکرده . بعد از چند روز که با این زن بیرون میره و میبینتش .. یه روز با خودش میبرتش به همون سینمای همیشگی ... زن هم که پی به این عادت دنیرو میبره ، تصمیم میگیره باهاش قطع رابطه کنه ! دنیرو بارها سعی میکنه که با زن تماس بگیره و ازش میخواد که این تصمیمش رو تغییر بده ، ولی زن قبول نمیکنه. و آخرین حرفی که دنیرو به زن میزنه ، اینه که : "من فکر میکردم تو با بقیه فرق داری ... ولی تو هم مثه اونایی". دنیرو داشته تو خیابون میرفته که چشمش میخوره به یه دختر 15 ساله ی خوش سیما ! از اون خوشش میاد و دنبالش میکنه... میبینه که بعله ! دختر فاحشه س! (البته ناملایمتی های روزگار باعث شده بودن که اون دختر به اجبار اینکار رو انجام بده و یه مرد بهش دستور میداد که ...) دنیرو تصمیم میگیره که این دختر رو نجات بده ... میره پیش مرده (که دختر زیردستش بوده) و یه قرار واسه دیدن و... دختره میزاره ! مرده هم میگه فلان ساعت ... فلان ساختمون .. فلان اتاق... و دنیرو اسلحه شم میاره (اسلحه ای که قرار بود باهاش همون کاندید ریاست جمهوری رو ترور کنه!) و میره پیش دختره ! دختره داشته اماده میشده واسه ... که دنیرو بهش میگه واسه اونکار نیومده و میگه هدفش چیه ! خلاصه اون مرده و همدستاش رو میکشه و در این جریان یه تیر هم به گردنش میخوره ! (عکسی که گذاشتم مال این قسمت هست) . بعد که این موضوع پابلیک میشه ...عکسش رو تو روزنامه ها میزنن و چند روزی رو هم تو بیمارستان سر میکنه . یه روز میره پیش اون زنه ... و درحالیکه که اون داشته ازش معذرت خواهی میکرده و ... ، دنیرو پاشو میزاره رو گاز و میره! و آخر فیلم هم دنیرو میره که کاندیدای ریاست جمهوری رو ترور کنه ! چون میدونه که عملا" واسه بهبود وضع آمریکا ، اون کاندید هیچ غلطی نمیخواد بکنه! و میخواد با این کارش یه شوک بزرگ به مردم آمریکا وارد کنه! اما چرا نشستم همه رو تعریف کردم ؟ هدفی هم داشتم ؟ آره ... داشتم . میخوام بگم که اگر ما با یه همچین شخصیتی برخورد کنیم چه رفتاری باهاش داریم !؟ یه راننده تاکسی که اسلحه نگه میداره ، همه ش تو خودشه و با هیچکس اخت نمیشه , فراغتش رو بیشتر با دیدن فیلمهای پورن میگذرونه و ... ما چه برخوردی باهاش میکنیم !؟ تو فیلم هم مشخص شد که حتی اون زنی که اونقدر از دنیرو خوشش میومد در وهله ی اول ... با دیدن این چیزا باهاش قطع رابطه کرد و آدم به حسابش نیاورد ! و اون زن فکرش رو هم نمی کرد که یه همچین آدمی چه افکار و اهداف بزرگی داره! و وقتی همون زن از طریق روزنامه میفهمه که دنیرو چه کار بزرگی انجام داده ، چقدر نظرش نسبت به اون عوض میشه! واقعا" بین هر هزار نفر ما چندتا از این آدما با ظاهر پست و افکار بزرگ وجود دارن !؟ یک نفر؟ دو نفر ؟ده نفر ؟ از بین هر صدهزار نفر ما ، چند نفرمون به این آدمها بها میدیم !؟ هیچی ؟ یکی؟ اون کاندید ریاست جمهوری که مشابه یه خوک بود ، به خاطر جلال ظاهریش چقدر طرفدار داشت اونوقت !؟ از بین هر هزار نفر ... چند تا از اونا ظاهر آراسته های خوک صفت هستن؟ 900 تا ؟ 800 تا ؟ 700 تا ؟ از بین هر صد هزار نفر ما ، چند نفرمون به اونا بها میدیم !؟ 100000 نفر ؟ 99999 نفر ؟ میخوام بگم ... درست مشکل جوامع انسانی همینه !! بر فرض دنیرو هم بتونه یکی از 700 نفر رو از میون برداره ! بعدش چی ؟ بازم میشه 0 به 699 !! البته من به اون شکل نتیجه گیری و اظهار نظر نمیکنم درموردشون... این رو اوپن میزارم که اگر احیانا" رهگذری به این سمت و سو اومد و حوصله ش شد همچین پست طویلی رو بخونه ... اون نتیجه گیری کنه ! خوب ... ساعت 8:32 دقیقه هست ! درست 2 ساعت از وقت امروزم هم گذشت ... و باید بگم ... وبلاگ شیوه ی خوبی بود واسه گذرون وقتایی که حوصله ی هیچ کاری رو نداری ! نمیدونم اینقدری که نوشتم رو میتونم یه باره پست کنم یا نه ... بریم امتحان کنیم! تا روز و ساعتی دیگه ... شب همگی خوش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20 توسط سروش |
|
|
خوب ... خوب ... خوب
قبل از هر چیز باید بگم که هدفم چی بود اصلا" از زدن این وبلاگ! والا من مدتها پیش(در دوران کودکی!) وبلاگی زدم و پرش کردم از کپی پیست ! اصلا" نچسبید بهم! واسه همینم دیگه سراغش نرفتم و یه روز رفتم از صحنه محوش کردم! اما دیروز وقتی دیدم یکی از دوستان که البته تو پیوند آدرس دادم بهش ، اومده و حرفهای دلش رو نوشته - و انچه از دل بر آید بر دل نشیند - منم به صرافت افتادم یه وبلاگ بزنم. قراره هر وقت که به ایده ی جالبی میرسم ، چیز جالبی میخونم ، دلم گرفته و ... بیام و با شما خلوت کنم! باشد که حالم بهتر شه! من علی رضا هستم البته به شکل کاملا" اتفاقی از اول فعالیتم تو نت ، به سروش معروف شدم و به سروش میشناسنم ! و Matrix , Last Grandee هم سایر اسامی ای هست که ازشون استفاده میکنم ! متولد 8 آگوست 91 میلادی هستم ... یا به تقویم شمسی خودمون ، وسطای تابستون آخرین سال دهه ی 70 ! الان 99% لحظات زندگیم رو تو اتاقم میگذرونم! و وقتی هم تو اتاقم باشم ، یا خوابم یا پشت میز کامپیوترم ! خوب .. این تشریفات ساده رو کنار بزاریم و بریم سر اصل مطلب ! قبل از هرچیز میخواستم واسه اینکه این ارسالم زیادی بی مایه نباشه ، یه مقدمه ی کوچیکی بگم از من و خدا! من یه مدت بهش اعتقادی نداشتم ! بعد یه مدت گفتم که میخوام با فکر بهش برسم ! چه میدونم عدل و رحمت و ... رو با حرفایی که تو قرآن زده ، نقضشون کردم ! ولی نهایتا" به یه چیز رسیدم : من میدونم که خدایی هست ! و این رو هم میدونم که ما زنده ایم چون اون خواسته زندگی کنیم ! اون اگر میخواست ما بنده اش باشیم ، میتونست از شیوه های خیلی بهتری استفاده کنه ! ولی به ما زندگی داده ... پس من تنها چیزی که واسم مهمه اینه که خوب زندگی کنم ! کاری ندارم که افکار و اعتقاداتم کفر محض باشه یا محقق توحید ! من آفریده شدم که زندگی کنم ، پس تنها سعیم بر اینه که خوب زندگی کنم! خواه جهنمی باشم یا بهشتی ! (اگر بهشت و جهنمی باشه!) به قول حسین پناهی که میگه : داد خود را به بیدادگاه خود می آورم. به کفر من نترس ، نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمیدانم های خود ، ایمان دارم! و به این جمله ی معروف هم واقعا" معتقدم : من ، شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان ، هردو همزمان با هم زمزمه میکنند ! راستی گفتم حسین پناهی .... روح بزرگش شاد و یادش تا ابد زنده باد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0 توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توضیحات رو بیخیال ... اینی که نوشتم از سهراب هست و سردر اتاقم زدم:
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من |
| نوشته های پیشین |
|
7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 |
| پیوندها |
|
خاطرات من و هر روزم انجمنهای گفتگوی "همیشه زیبا" RaMin'S WeBloG FarShaD's MemeNtoS |
|
RSS
|